تبليغاتX
خندیدم و زود مردم
توی این وبلاگ چیزی جز همه چیز نوشته نمیشه , پس لطفا حاشیه سازی نکنید !

67

 

عشق در همين نزديكيست

پيش پاي شما همين جا بود

من و عشق چاي خورديم

با كمي غم...

كه تلخي چاي را فراموش كنيم

عشق در همين نزديكيست

پيش ما خانه اي دارد...

 

68

 

صد حيف از اين عمر كه رفت و دل ما پير شد

صد حيف از اين عشق كه ابري شد و دلگير شد

عمري ز فراق و غم عشق مِي بخورديم  ولي

صد حيف كه در ميكده ي دل مي ما قير شد

 

 

69

 

رو به پنجره ايستاده ام

و باران را مي بينم

كه با صدايش گوش هاي تمام درخت ها را نوازش مي دهد

با لباسي سپيد...

با موهايي افشان...

و تو در كنارم،

ايستاده اي...

و من مي خواهم كه تورا ببوسم...

به پنجره نزديك مي شوم

و تو

زير باران

آب مي شوي...

 

 

 

70

 

 

 

صداي ناله ي سگي مي رسد به گوش

از كوچه پس كوچه هاي شهر سگ زده

و من وضو مي گيرم تا نماز و سگ در انتظار ...

صبحان ربي...

خدا گم مي شود در زوزه هاي سگ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 5:28  توسط کلاغ | 

57

 

عشق در همين نزديكيست...

پيش ما بود همين چند لحظه ي پيش

چه قشنگ...

چه زيبا قدم مي گذاشت عشق

و چه زيبا رفت عشق ؛

و من

كه بغض چشمهايم را گرفته

فكر مي كنم كه در تنهاييم بايد آرام تر از هر شب

گريه كنم...

در همين نزديكي

عشق

آرام خوابيده است...

 

 

 

58

 

 

من هم مي آيم براي ديدن چشم هاي تو

با دست هايم مي آيم

در مي زنم، بر در خانه ي تو

و تو آرام...

با اضطرابي كه گلگون مي كند گونه هايت را

در مي گشايي بروي من

و من...

در تحيرم كه چگونه آفريده است خدا تو را !

و تو لبخندي مي زني...

از تو مي پرسم " ميشه صداش كنيد بياد دم در ؟ "

و تو تنها نگاهم مي كني و مي گويي:

آه ... آه... آه...

و من اشك مي ريزم

براي آوايي كه تو صدا زدي...

افسوس خدا،

افسوس...

 

 

59

 

 

ما هم به انتظار نشستيم و انتظار كشيديم

ما هم براي افسوس خوردنِ خود،

آهي كشيديم...

 

 

 

60

 

همين نزديكي ها زندگي مي كنم،

زير درخت انجير...

يادت هست؟

 

 

61

گرگي به گله زد و چوپان دروغگو شد

قطار به موقع رسيد و ريزعلي دق كرد

كبرا نمي داند كه كتابش كجاست

اي كاش باران مي باريد...

صد دانه ياقوت...

و هزار بار دارا و سارا كه بزرگ شده اند...

 

 

62

 

مي رقصم در تاريكي...

با نت هايي كه تو مي نوازي

من به دنبال عينك خود مي گردم

و تو نيست مي شوي

در آه...

اين منم،

آويزان به طنابي كه بوي تورا مي دهد...

 

 

 

64

در همين نزديكي

زير درخت انار

مادرم به خدا گفت سلام...

من به دنيا آمدم

قرمز...

پدرم گفت بيا تا برويم

تا زمستان...

من بزرگ شدم

مثل برف

سفيد...

در همين نزديكي

زير درخت انجير

دختري گفت دوستت دارم

عاشق شدم...

سبز...

مي دوم من به دنبال درخت كاج

تا بيابم كلاغي را

كه بخواند آواز مرگ...

در همين نزديكي

مرگ من حتميست

سياه...

 

65

 

در انتظار روييدن گلي هستم

كه خودم

آنرا به تو بدهم...

فقط خودم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:15  توسط کلاغ | 

 

1

ملخها هجوم آورده اند

شهر بي پناه است

دختركي عروسكش را مي خواهد براي خواب

پيرمردي اندكي گندم براي دستان پينه بسته اش

مادري نعش فرزندش را از آسمان جيغ مي زند

ملخها هجوم آورده اند

شهر بي پناه است

عدالتي گم شده ميان زمين و آسمان

هر دو خشكي را برگزيده اند

و چشماني خيره به ناكجا آباد

شايد سواري با اسب بيايد .

2

دستم را بگيريد

من ، آخرين مرد غرق شدة درياي نفرت زدة عشقم

نجاتم دهيد ، نجاتم دهيد

كسي دستش را روي سينة فرو رفته ام بگذارد

شايد آبي را كه با عشق فرو داده ام بالا بياورم

كسي صدايم را نمي شنود ؟

فرياد من به گوش كسي نمي رسد ؟

باشد ، من بخت مرگ خود را اينگونه آزمودم

غوطه ور شدن در دريايي كه ، ماهي هاي آن زودتر از زمستان مي ميرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3

هجوم ، سركشي ، شايد ، بي عدالتي

چيزي نگوييد

با چشمهايتان حرف بزنيد

مگر نمي بينيد

مريم زير درخت خدا مي خورد

اَه ، خفه شو بچه ، اِنقدر ونگ نزن

يا خون دستهايش ، ميخ ، احمق

برايتان نسكافه شده

خرها ، خفه ، عَر عَر عَر ، نكنيد

باشه ، من خفه مي شوم

تا مسيح آرام بخوابد .

4

روز نامه ها ، مجله ها ، تلويزيون گفتند

ماهي بخوريد

تا از سك ... سك ... سكته ي قلبي جلو گيري كند

پدربزرگ سك...سك...سكته كرد و مرد

او پولي براي خريدن ماهي نداشت

5

مرا مادرم زاييده

كلاغ

سياه و زشت

قير

اما من از همه مترسكها مي ترسم

من تنها كلاغ اين سرزمينم

كه به مزرعه هيچ كس تجاوز نكرده ام

گندم را مي فهمم

تنها كلاغي كه خدا را قار قار صدا مي كند

سارتر را مي فهمد و آوازهاي لوركا را قار مي زند مرا مادرم كلاغ زاييد و

مُرد ...

 

 

 

 

6

و من سكوت مي كنم در برار تو

تويي كه بزرگ هستي با تمام فقرت

زمين تو را نمي شناخت

و تاب ، تحمل تو را نداشت

نمي دانست خدا با پاهاي تو بر روي او

راه مي رود

و نمي فهميد باران را

كه اين گريه هاي توست

گريه هاي مردي كه

فقر براي او نماز مي خواند

تو نماندي و رفتي به آسمان

شايد به كهكشان

اما هيچ كهكشاني تاب ، تحمل تو را ندارد

تو خود كهكشان شدي

لاتينور شدي

ستاره اي كه فقط چشمهايي آن را مي بينند

كه دندانهايشان

نان سفت را لمس كرده است .

" تقديم به داود ذاكري "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

7

باران خجالت مي كشيد

از چتر

هر بار كه مي باريد .

8

ديشب مرد كوري

سايه هاي مسيح را بر روي ديوارهاي شهرمان ديده بود

كه هنوز صليب خود را بر دوش مي كشيد

و آن را با ميهمانان هميشگي خيابان

تقسيم مي كرد

دستهاي آغشته به خونش را

براي نوازش

بر سر آنها مي كشيد

او ديگر چيزي براي قسمت كردن نداشت

امروز

پس از گذشتن هزار سال و اندي ...

از واقعه ديشب

هنوز ردپاي خونين او

بر روي ديوارهاي شهرمان مانده است

امروز

در كنار جوبهاي متعفن شهرمان

جنازه مرد كوري را پيدا كرده اند

كه موشهاي خياباني

صليب را از روي شانه هايش مي جويدند .

 

 

 

 

 

 

9

سگ توله هاي سگ

كو استخوانهايتان

گله چه شد ؟

چوپان كجا رفت ؟

سگ توله هاي سگ

اينجا كسي براي ليسيده شدن

شما را انتظار مي كشد

آواز بخوانيد

براي راهبه هاي شهر

واق ، واق ، واق ،

ديگر چيزي گوش كسي را

نوازش نمي دهد

سگ توله هاي سگ

چوپان را به صليب كشيديد

و گله را ،

روانة زندگي كرده ايد

تا ديگر نفهمند راز اين بازي را

سگ توله هاي سگ

اَه

سگ توله هاي سگ .

10

برف مي بارد

برف مي بارد

كِرمهاي خياباني

به فكر جايي براي فرار

شايد جايي بيابند

تا ثانيه اي ديگر

به عمر گَند خود اضافه كنند

اما در پياده روهاي شهر كِرم خورده

مادري طفل خود را به دندان مي كشد

اين افسانه كه

هرگاه برف مي بارد

مادري طفل يخ زدة خود را

در پياده روها جا مي گذارد

حقيقت دارد

برف مي بارد

برف مي بارد .

11

.

12

سگي ، تمام دغدغه اش استخوان سرش بود .

آن هنگام كه گرسنگي بر او چيره گشت

با استخوان سرش نان ساخت

براي توله سگهاي گرسنه اش

و چه بي دغدغه مي رقصيدند

توله سگها به دور نان در آن روز سياه

شب هنگام چه آرام خوابيده بود سگ

چيزي شبيه مرگ

بي دغدغه

بي ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

13

شهردار كوچه 126

آقاي فارن گفت :

براي جوانان شهر كاري پيدا شده

آنها هر روز صبح ساعت 7 ، 8 ، 9

نمي دانم ، شايد از خواب بيدار مي شوند

و در كوچه پس كوچه هاي شهر ما ، خانه ما ،

شهردار كوچة 126

مي گردند

و با شهر ما ، خانه ما ، نارنجكهاي دستي

دانكو مي كُشند

شهردار

شهر ما

خانه ما

دانكو مي كُشند .

14

بهار

چيزي شبيه مرگ

كه گوسفندان كور را

گول مي زند

اينجا شقايق هنوز گرسنه است .

15

ستاره شناسان

منجمان

در فاصله اي

به اندازه من و خدا

سياره اي را كشف كرده اند

اما نمي دانند

دو خيابان پايين تر

كودكي از گرسنگي مي ميرد .

 

 

 

 

 

 

 

16

اگر چشمهايم را

خدا بخرد به قيمت باران

و زمين محو شود

من فرشته مي شوم

پيامبري با بالهاي سفيد

آنگاه عصاي سفيدم را

بر درياي ستارگان مي زنم

تا تاريخ تكرار نشود

و نيل آسمان هويدا

آن هنگام كه آدميان

اين قوم پليد از آن عبور مي كنند

دهانش را مي بندم

تا تكرار نشود زجر انسانيت

و له نشود خدا زير پاهايشان .

17

مادربزرگ

وقتي به من كشمش مي داد

من به سوراخ بزرگ دماغش خيره شده بودم .

زماني كه كودك بودم و عاشق

و هنوز پدر بزرگ نفس مي كشيد

سوراخ دماغ مادربزرگ

اينقدر بزرگ ، بزرگ ، بزرگ

نبود

من فكر مي كنم

دو مرغابي عاشق

با آب و برق و گاز و تلفن

در آپارتمان دماغ مادربزرگ

عاشقانه زندگي مي كنند .

 

 

 

 

 

 

18

قلبم به اندازه خدا بزرگ شده است

سرم ، دستها و پاهايم در او گم شده اند

تو تا به حال با چشمهاي بسته راه رفته اي ؟

ضربان قلبم چيزي مي گويد

و من سالهاست كه با سرم راه مي روم

پاهايم از پينه هاي مكرر زمين

خسته شده اند تو تا به حال با چشمهاي بسته راه رفته اي ؟

و اين يك اتفاق ساده پزشكي است

من عاشق شده ام

ضربان قلبم

هي ، تو تا به حال با چشمهاي بسته

عاشق شده اي ؟

19

سالهاست كه خوابم مي آيد

اما نمي توانم بخوابم

با خود فكر مي كنم

شايد مادرم در كودكي

يك فنجان نسكافه پر رنگ

به من داده باشد !

20

و خدا با خود فكر مي كرد

تا بيافريند

دنيايي ديگر

با آدمها و چيزيهايي شبيه به اين

و من با خود فكر مي كردم

شايد مرا بيافريند

در صورتي ديگر

شبيه درختي زرد

خنديدم و زود مُردم .

 

 

 

 

 

 

 

21

مي گذرم از كنار تو

هر روز

نمي شناسمت تو را

مي گذري از كنار من

هر شب

نمي شناسي مرا ؟

ما فقط به دنيا آمده ايم

تا در انتهاي اين دنيا

بمانيم و بپوسيم

با آرزوهايي كه هيچ گاه بزرگ نمي شوند .

22

ميان گرگهاي جاده

و دستهاي برفي تو

من تو را انتخاب نمي كنم

مي دانم

به انتهاي جاده نرسيده

من مي ميرم

اما باز خوشحالم

چون ديگر دستهاي برفي تو

قرمز نمي شوند .

23

اين روزها

زودتر از درختها

بوته ها و گلهاي نيلوفر

بهار شده ام

اما فردا

شبيه امروز

آن هنگام كه آنها بهار مي شوند

من زمستان مي شوم و مي ميرم .

 

 

 

 

 

24

آرام مي خوابم

مرا به باران بسپاريد

به برف چيزي نگوييد

در ابتداي كوچه

با گربه اي بر سر تكه اي گوشت گنديده

ستيز مي كنم

در انتهاي كوچه

پيرمردي خيس شده است

او گرسنه است

مرا به باران بسپاريد

برف خيانت كار است

اگر او ببارد

پيرمرد مي ميرد .

25

آن روزها كه گذشتند

كودك بودم

هر روز صبح گم مي شدم

در افسانه و قصة مادربزرگها

و به هنگام غروب آفتاب

به خانه بازمي گشتم

اين روزها كه مي آيند

بزرگ شده ام

هر روز صبح گم مي شوم در هياهوي شهر

من سالهاست كه به خانه نرفته ام .

26

مي دانيد چه وقت خواهم مُرد

از ستاره ها پرسيدم

خنديدند

به ماه گفتم

چيزي نگفت

و هنگامي كه خورشيد شنيد

فكر كرد كه ديگر نتابد

درختها سبز نشدند

زمين مُرد و من تنها بر روي سياره اي ديگر قدم مي زنم

اما هنوز نمي دانم چه وقت خواهم مُرد !

27

بوي پاييز مي آيد

برگها را فراموش كرده ايم

درختها ، درختها ، درختها

و كلاغي كه آشيانش را باد مي برد

سوسوي سرماي آسمان است

بر گونة دخترك اسپند فروش مي خورد

ببخشيد آقا مي شه فقط ...

گريه مي كند

برف مي بارد ، برف مي بارد

و پسرك با ترازوي كهنة خود

التماس مي كند

اگه مي شه فقط يكبار ، آقا

من با دستهاي يخ زده ام

در جيبهايم

به دنبال آرزوي پسرك مي گردم

بهار است

شكوفه ها سر برآورده اند

نگاه كنيد

زندگي زيباست

با رنگ موهايي كه هر روز گرانتر مي شود

و دخترك اسپند فروش

فكر مي كند كه بايد خود را وزن كند

تابستان است

هوا كمي مانده به ساعت گرما

اينجا سرزمين من ....... است

و فوج ، فوج دسته مولكولهاي سياه

به سوي خوش گذراني مي روند

من در گوشه و كنار خيابان

به دنبال پسركي هستم

كه عاشق دخترك اسپند فروش شده بود

برف مي بارد .

 

 

 

 

 

28

ديروز به دنيا آمدم

امروز خواهم مُرد

و فردا با خدا مي نشينم

خواهيم خنديد به آدمها

كه زندگي مي كنند

زندگي ؟

فكر مي كنند زندگي مي كنند .

29

حوالي خورشيد به دنيا آمدم

باد وزيدن گرفت

من مُردم

و حال كه بهار رسيده است

مي خواهم فيلمي بسازم

كه نامش زندگي است .

30

من اين سوي پنجره نشسته ام

مي خندم

ميان پنجره قناري گم شده است

و در آن سوي پنجره

سگي خودكشي مي كند

تا اشك توله سگهايش را نبيند

و پدر ژپتو چوب مي خورد

تا پينوكيو شود

خدا مي خندد .

31

مادري بر روي سنگ فرشهاي خيابان

راه مي رود ، آهسته ، آهسته

اينجا عيد است

و كسي حراج كرده سبزه هاي خود را

تنگهاي قرمز شده ي ماهي

افسوسِ دريا مي خورند

سفره هاي هفت سين تكرار بيهوده تاريخ

اينجا عيد است

پيرزن با عينك ته استكاني خود

به دنبال سنگ قبر كودكش مي گردد

او گم شده است

در قبرستان آنها كه نمُرده اند .

32

با ستاره ها قهر كرده بودم

وقتي كودك بودم

مادربزرگ به من گفت

خدا ستاره ها را دوست ندارد

حال كه در بيراهة زندگي بزرگ شده ام

دست در جيب

به دنبال آرزوهاي گم شده

عاشق ستاره ها شده ام

مادربزرگ دروغ مي گفت

خدا هم عاشق ستاره ها است .

33

دوست داشتن

ميان دستهاي مادرم بود

پدرم مُرد

مادرم ديگر دستهايش را نگاه نكرد .

34

وقت

گذشته بود از ساعت دلم

باران مي باريد

من تنها

و فانوسي رو به تاريكي

تا خدا بيايد

وقت يخ زد

برف باريدن گرفت

خدا نيامد

و من مُردم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

35

مادري نعش فرزند خود را

زير سنگ قبر من مي جويد

دست بر سنگ

پا بر سنگ

سر بر سنگ

و من نيستم

بلند مي شود

تا شايد برود

من نيستم

تاريك است

او مي رود

كفشهايش كنار من مي ماند

من نيستم .

36

ماهي مي ميرد

خرچنگها زندگي مي كنند

قورباغه آواز مي خواند

لاك پشتها در آرزوي پرواز

دهان مي بندند

و من

من مي ميرم

تا تو زندگي كني .

37

كاسه

ميان دستهايش

درون كاسه

هيچ

پايي به درازي تاريخ

تني فرسوده تر از اشك

چشمهايش با عينك هم نمي ديد

كاسه

ميان زمين و آسمان

درونش مرگ

پيرزنك بي چاره .

38

براي رد شدن از آسمان كلاغ هستم

براي خواندن شعر صبحگاهي عشق ، كلاغ هستم

براي رفتن ، براي موندن

و براي با تو بودن كلاغ هستم

افسوس كه شب هنگام در تاريكي شب

گم مي شود پرو بالم

بي آنكه پيرمرد كوچه ي ما

بفهمد صداي قارقار مرا

و كودكيم ،

كه هنوز گريه مي كند

به خاطر گرفتن كاسه اي شير

افسوس... افسوس...

من

در ابتداي كوچه اي متولد شدم به نام كلاغ ،

در انسجام كوچه اي به پايان مي رسم به نام كلاغ

هر چه هستم كلاغ

هر چه دارم كلاغ

من

براي تو مي خوانم

و براي تو مي مانم

كلاغ...

 

39

به كدام قسمت از زندگي بايد فكر كرد

خيره شد

و يا دست ها را آويخت

به كدام قسمت زندگي

از تو مي پرسم

از تو مي پرسم...

40

اين همه دست سوي آسمان از بهر چيست ؟

ستاره اي ديگر نيست

هرچه بود خواب مادربزرگ بود

براي كودكيم

دست ها را به زمين بياوريد

خدا هم سالهاست كه ساكن زمين شده است

 

 

41

ميان قاب پنجره گم شد صداي ما

از دور

دستي براي ما

ما عكس بوديم براي ستاره ها

افسوس...

كه عكس پاره شد براي ما

من انتظار مي كشم از قاب پنجره

آمدنت را

براي شعرم

براي دوباره ها

اينجا منم كه پشت قاب تنها نشسته ام

با ياد تو گريه مي كنم

براي دوباره ها...

 

42

دست در دست باد دادمو مرا برد پي در پي خود

پشت سرم را كه نگاه مي كردم

كودكي بود با كوزه اي

كه دست تكان مي داد براي باد

كه برده بود با خود تمام آرزوهاي كودك را

 

43

بعضي وقت ها چقدر زود

بعضي وقت ها چقدر دير

بعضي وقت ها هم كه اصلا نمي شود

اين است بازي تقدير!

44

دغدغه ي من اين است

كه به كسي بگويم دوستت دارم

و يا اينكه خود را در عشق ثابت كنم

با دادن خون؛

در قدمگاه و قلمرويي كه هيچ چيز پادشاه نيست

جز پول !

دغدغه ي او اين است

كه ثابت كند راه رفتن نياز به نان دارد

دغدغه ي آنها اين است

كه چيزي بگويند

تا چيزي گفته باشند

مي بيني !

چقدر ساده همه دغدغه اي دارند

براي دغدغه هاي بي دغدغه ايشان

و خدا،

كسي هست كه اينجا جواب سوال مرا بدهد ؟

و خدا چه دغدغه اي دارد ؟!

 

45

 

كسي ميان دست هاي من گم شده است

نمي دانم،

شايد به همين زودي ها دست هايم را قطع كنم...

46

 

به فراموشي داد

مرا آب

مرا باد

مرا خاك

و منم اندكي خنديدم و گفتم

مرا ياد

مرا ياد

مرا...

يادم تورا فراموش...

 

47

وقتي كه شكل قناري رو كشيدم رو ديوار

وقتي كه دون پاشيدم اينور و اونور ديار

آب آوردم تا گلوش تازه بشه

تشنگياش يادش بره

وقتي كه قصه مي گفتم تا قناره خوابش بره

قناري فكر فرار بود، قناري

قناري از ما بيزار بود، قناري

قناري طاقت موندن نداره

طاقت موندن و خوندن نداره

 

48

گوسفندهايي كه شعر را مي شناسند هم مي دانند

كه براي شعر گفتن

نبايد علف تازه خورد

و نبايد پوستين پشمي پوشيد

نبايد در بهترين چراگاه ها قدم زد

و بع بعي از سر سيري معده برون داد

مي دانند كه براي شعر گفتن

بايد علف خشك بخورند

و زير آفتاب و برف

عريان بچرخند

و قدم در هيچ چراگاهي نذارند

و در گوشه ي طويله اي تنها زندگي كنند

تا بميرند

اين را

گوسفندان شاعر

بهتر مي دانند

 

49

بهتر است گاه گداري

مورچه اي را آزار دهيم

يا او را بكشيم

تا خود

زجر بدوش كشيدن دانه ي كندم را

بفهميم

 

 

50

 

پُرم

پر از استخوان هاي كهنه و پوك

پر از مغز

جمجمه هاي سفالينه

آويزان

به در خانه

پرم از آفتاب

از مهتاب

پرم از گرماي نان

از پنيري كه مرا نمي فهميد

پرم از شب

به خاطر ستاره هايش

كه گه گداري فقط دستي برايم تكان مي دادند

پرم

از كوچه ها، خيابان ها و جاده هايي كه هيچ وقت تمام نمي شوند

از جوب ها ، آب ها ، دريا و اقيانوس

پرم از هر چه هست

از هرچه بود

و از هرچه خواهد بوجود آمد

پرم

پرم و مي ميرم از اين پر بودن

اما افسوس

كه پيمانه ي دلم هيچ وقت

سيراب چشمانت نشد

 

 

51

اون كيه

كه زير بارون

به هواي من نشسته

نكنه ستاره باشه

كه دلش ز غم شكسته

اون كيه كه مثل سايه

هميشه روبه رومه

مثل اشك رو گونه هامو

مثل خنده رو لبامه

نكنه ستاره باشه

نكنه ستاره باشه

 

 

52

 

شب شروع مي شود

چشم هايم را مي بندم

تا ستاره اي را ببينم

نمي بينم !

شب تمام مي شود

چشم هايم را باز مي كنم

تا ستاره اي را ببينم

نمي بينم !

و راه مي روم

چشم هايم را بازو بسته مي كنم

تا چيزي ببينم

نمي بينم !

با خودم فكر مي كنم

بهتر است

همين روز ها

در همين نزديكي ها

زير درختي

زود تر از آن چيز كه خدا مقرر كرده بود

بميرم

و آرام مي ميرم

 

 

53

 

مفهوم شعر شاعر چقدر سخت مي شود

وقتي كه شاعربي چاره نمي داند

به جاي "ب" "ر" بگذارد

و يا اينكه به جاي "ر" ...

و شاعر بي چاره آه مي كشد

 

 

54

 

پس از اين تاريكي روشناييست

پس از اين تاريكي خيابانيست

كه فقط به خانه ي تو مي رسد

پس از اين تاريكي

آفتاب مي تابد

پينه هاي پاهايم را فراموش مي كنم

دست هايم را

و چه كودكانه مي روم

سرتاسر خيابان را

تا هر چه زود تر

به پلاك مورد نظر برسم

و با تمام وجود

انگشتم را انتخاب كنم براي فشار دادن زنگ خانه تو

پس از اين تاريكي

من هستم و تو

پس از اين تاريكي مي آيم بسوي تو

براي ماندنِ هميشه در كنارت

تا با هم ابديت را تجربه كنيم

 

55

 

دلتنگي هاي نقاش كوچه ي چهل و هشتم

دلتنگي هاي تو

دلتنگي هاي او

شما

دلتنگي هاي مرا برف

دلتنگي هاي مرا نقاش ميكشيد

سپيد

برف

آب

 

 

56

 

به اعتياد نشسته 

 دست هاي من

به اعتياد نشسته

چشم هاي من

ببين چقدر خمارم

حتي نمي توانم جلوي پاي خود را تا يك قدمي ...

به اعتياد نشسته

لب هايم

ديگر توان بوسيدن ندارد

 به اعتياد نشسته

قلبم

فكر مي كنم شايد ديگر عاشق نشوم

تازه اين كه خوب است

در خيابان كه راه مي روم با دست نشانم مي دهند

معتاد بيچاره را ببين

اين هماني است كه زماني عاشق بود

اي كاش مي توانستم با خدا مذاكره اي كنم

تا زودتر از اين حرف ها بميرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 16:29  توسط کلاغ |