تبليغاتX
خندیدم و زود مردم -
توی این وبلاگ چیزی جز همه چیز نوشته نمیشه , پس لطفا حاشیه سازی نکنید !

57

 

عشق در همين نزديكيست...

پيش ما بود همين چند لحظه ي پيش

چه قشنگ...

چه زيبا قدم مي گذاشت عشق

و چه زيبا رفت عشق ؛

و من

كه بغض چشمهايم را گرفته

فكر مي كنم كه در تنهاييم بايد آرام تر از هر شب

گريه كنم...

در همين نزديكي

عشق

آرام خوابيده است...

 

 

 

58

 

 

من هم مي آيم براي ديدن چشم هاي تو

با دست هايم مي آيم

در مي زنم، بر در خانه ي تو

و تو آرام...

با اضطرابي كه گلگون مي كند گونه هايت را

در مي گشايي بروي من

و من...

در تحيرم كه چگونه آفريده است خدا تو را !

و تو لبخندي مي زني...

از تو مي پرسم " ميشه صداش كنيد بياد دم در ؟ "

و تو تنها نگاهم مي كني و مي گويي:

آه ... آه... آه...

و من اشك مي ريزم

براي آوايي كه تو صدا زدي...

افسوس خدا،

افسوس...

 

 

59

 

 

ما هم به انتظار نشستيم و انتظار كشيديم

ما هم براي افسوس خوردنِ خود،

آهي كشيديم...

 

 

 

60

 

همين نزديكي ها زندگي مي كنم،

زير درخت انجير...

يادت هست؟

 

 

61

گرگي به گله زد و چوپان دروغگو شد

قطار به موقع رسيد و ريزعلي دق كرد

كبرا نمي داند كه كتابش كجاست

اي كاش باران مي باريد...

صد دانه ياقوت...

و هزار بار دارا و سارا كه بزرگ شده اند...

 

 

62

 

مي رقصم در تاريكي...

با نت هايي كه تو مي نوازي

من به دنبال عينك خود مي گردم

و تو نيست مي شوي

در آه...

اين منم،

آويزان به طنابي كه بوي تورا مي دهد...

 

 

 

64

در همين نزديكي

زير درخت انار

مادرم به خدا گفت سلام...

من به دنيا آمدم

قرمز...

پدرم گفت بيا تا برويم

تا زمستان...

من بزرگ شدم

مثل برف

سفيد...

در همين نزديكي

زير درخت انجير

دختري گفت دوستت دارم

عاشق شدم...

سبز...

مي دوم من به دنبال درخت كاج

تا بيابم كلاغي را

كه بخواند آواز مرگ...

در همين نزديكي

مرگ من حتميست

سياه...

 

65

 

در انتظار روييدن گلي هستم

كه خودم

آنرا به تو بدهم...

فقط خودم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:15  توسط کلاغ |